حكيم زجاجى
981
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بلى پنجهش بود بالاى صد * بياراست همچون عدن « 1 » جاى خود چو بر آسمان مىشد آن پر ز كين * فروبرد ناگاه او را زمين شدن بر سپهرش مبارك نبود * فلك جان شيرين از او درربود سياو [ و ] ش فرزند آن شاه بود * جوانبخت را عمر كوتاه بود ز دست زن بىوفا جان پاك * به روز جوانى فروشد به خاك پدر در فراق پسر جان بداد * ورا داد گردون گردان به باد « 2 » ز گيتى همه نام بد برد « 3 » مرد * سرانجام با نام بد مرد مرد پادشاهى كيخسرو هشتاد سال ز عدلش جهان تازه شد چون بهار * نكويى همىكرد ليل و نهار مقام شهنشاه در بلخ بود * كز او كام بدگوهران تلخ بود عجم گويد اين شاه پيغمبر است * به قدر از مه و مشترى برتر است پى آنكه آن شاه كشورگشاى * رها كرد ملك و بشد ز اين سراى رها كرد برجاى شاهنشهى * روان كرد سوى سراى رهى رها كرد شاهى و ملك جهان * برفت و بشد او ز چشمان « 4 » نهان ببريد دل ز اين سراى سپنج * به هركس ببخشيد صد ملك و گنج سوى عالم جان از اين تيرهخاك * همه تن روان گشت آن جان پاك ز پشت سياو [ و ] ش كاو [ و ] س بود * مقامش گه استخر و گه طوس بود به كوه صفاها [ ن ] يكى اژدها * پديد آمد و شد زمين بىبها ز دود دمش سنگ خارا بسوخت * زمين و زمان آشكارا بسوخت بسى خلق از آن مار در خاك شد * ز سبزه سر كوهها پاك شد گيا اندر آن بوموبرزن نرست * نماند اندر آن كوه كس تندرست چنان كوه را هست كوشيد نام * شد آن جايگاه اژدها را مقام كسانى كه تخم سخن كاشتند * بر شاه آن قصه برداشتند 15
--> ( 1 ) ادم ( 2 ) بداد ( 3 ) سر بدر ( 4 ) چشم